رفته... هنوز هم نفسم جا نیامدهست عشق کنار وصل به ماها نیامدهست معشوق آنچنان که تویی دیده روزگار عاشق چو من هنوز به دنیا نیامدهست صدبار وعده کرد که زمان آینده ببینمش صد سال پیر گشتم و زمان آینده نیامدهست یک عمر زخم بر جگرم بود و سوختم یک بار هم برای تماشا نیامدهست ای مرگ! جام زهر بیاور که خسته ایم امشب طبیب ما به مداوا نیامدهست دل خوش به آنم از سر خاکم گذر کنند گیرم برای فاتحهی ما نیامدهست
برچسب:
نویسنده: رضا طباطبایی